تبليغاتX
رزسفید
رزسفيد
روزمرگيهاي من
دوشنبه بیستم خرداد 1387
The End

دلم تنگ* میشه...

*:دلم بیشتر و بیشتر و بیشترها تنگ تر میشه...

اومدم همون سه تا پستی که هست رو هم بردارم، با همه گیجی که ناشی از قرص خوابه یه سری به نوشته های قدیمی زدم.خرداد پارسال رو خوندم.بیست خرداد پارسال رو با بیست خرداد امسال مقایسه کردم...یه چیزی به اندازه حجم سیصد و شصت و پنج روزی که از بیست خرداد پارسال گذشته، اومد و نشست روی سینه م و قلبم...نگفته بودم علاوه بر سادیسم مازوخیسم هم دارم(مازوخیسم رو که میدونستم دارم ولی سادیسم رو تازه چند وقته توی وجودم کشفش کردم!)

بعدش اون سه تا پست رو برداشتم و وبلاگم رو نگاه کردم.یه صفحه سبز با دو تا ستون کرم در طرفینش و بدون هیج ستون کرم رنگی در وسطش و بدون هیچ نوشته ای...دلم گرفت...من این قالبم رو خیلی دوست دارم.من اینجا رو دوست دارم.(صرف نظر از اتفاقهایی که این اواخر اینجا افتاد اینجا برای من یه سوپاپ بود.یه جای دنج و آروم)بازم به وبلاگ خالی نگاه کردم و دیدم نه اینطوری نمیتونم ببینمش...

نتیجه این شد که این نوشته رو نوشتم.نوشتم فقط برای خودم و برای اینکه یادم بمونه با خودم و زندگیم چه کردم و چه دارم می کنم...کجا بودم و الان به کجا رسیدم...و نمیدونم در آینده به کجا میرسم و آیا حسرت گذشته رو می خورم یا نه؟شاید هم یه جوری بشه که حسرت همین روزهای گندی رو بخورم که الان دارم...امیدورام که اصلا اینجوری نباشه...

من به نوشتن احتیاج دارم.یه جای دیگه ساختم که مثلا اونجا بنویسم.با اسم مستعارتر و کاملا قابل تمایز با اینجا، با سبکی کاملا متفاوت ازاینجا و البته با حداقل سانسور.کامنتدونیش رو هم بستم.ولی به دلم ننشسته...نمی دونم چه اصراری دارم که حتما آنلاین باشه نوشته هام.وقتی کامنتدونی رو می بندم چرا اصرار دارم توی وبلاگ بنویسم؟!خیلی راحت میتونم توی کامپیوترم بنویسم...خلاصه که از این مرضم در عجبم...

خلاصه کلام اینکه من هنوز اینجا رو خیلی دوست دارم.ولی به خاطر اتفاقاتی که افتاد و یه سری مسائلی که سری و یواشکی هستن، نمی تونم اینجا بنویسم.این اومدن و رفتنم هم نشونه همون تردیدمه که بنویسم اینجا یا نه ؟!

فعلا که تصمیمم اینه که اینجا ننویسم...

از اونجایی که این روزها زیاد تعادل ندارم، اگه اومدن و دیدین اینجا دوباره پر شده از نوشته های من، تعجب نکنین.به همون نسبت هم اگه اومدین و دیدین بعد از کلی نوشتن، اینجا رو حذف کردم بازم جا نخورین...

به این امید که وقتی بیست خرداد هشتاد و هشت اگه اومدم و اینجا رو خوندم(البته به شرطی که هنوز پابرجا بود) با خوندن نوشته امروزم بازم حالم تغییر کنه.مثل امروز که با خوندن نوشته پارسال حالم تغییر کرد.البته امیدوارم تغییر سال دیگه مثل امسال نباشه.امیدوارم تغییر حال سال دیگه م از خوشی باشه و از اینکه توی یک سال چقدر حال و روزم تغییر مثبت کرده.

 

خداییش عجب قرص خواب سرتقیه.از وقتی اومدم خونه (حدود ساعت نه و نیم)خوردمش و هنوز خوابم نبرده و فقط یه کوچولو گیج و منگم کرده...دیگه قرص خوابها هم ما رو به هیچ جاشون حساب نمی کنن و فقط گیجم می کنن و ظاهرا از خواب خبری نیست......اگه آنتی هیستامین خورده بودم فکر کنم تا حالا بیهوش شده بودم...هی هی هی روزگار...

 

پ.ن:اگه دیدم که دارم توی همون وبلاگی که گفتم ساختم، همچنان می نویسم و مثل الان با کمتر از ده تا پست، متروکه ولش نکردم، براتون میام و توی وبلاگهاتون آدرسش رو مینویسم.یکییتون داشته باشین بقیه هم پیدا می کنن.

به دلیل نداشتن تعادل، ممکنه اصلا آدرسش رو همینجا هم بنویسم...(البته بعید میدونم.حالم خرابه و گیج و منگم.ولی انقدر حواسم هست که بدونم اگه میخواستم ادرسش رو اینجا بنویسم، خوب اصلا نمی رفتم اونجا و همینجا می موندم!!!)

من حالم خیلی خوبه...اونقدر خوبه که امیدوارم حتی بدترین آدمهایی که میشناسم هم به این حال و روز نیوفتن...خدایا مردم از خوشی...امروز عصر دقیقا حال آدمی رو داشتم که داره سکته می کنه.طفلی مامانم هم قبل از اینکه سکته کنه یعنی انقدر حالش بد بوده؟!

خداحافظ.(فکر کنم برای بار n ام!!!)

در پناه حق