من دیگه اینجا چیزی نمینویسم.
آدرس جدید رو براتون توی وبلاگهاتون و یا ایمیلهاتون میذارم.
در پناه حق.
یعنی اگه یکی بشینه و بشمره که بیشترین شکری که بابت آفریده های خدا من به جا میارم چیه فقط و فقط یک چیز رو میشنوه:آب...
یعنی به نظرم بزرگترین آفریده خداست و من ارادت خاصی بهش دارم...وقتی خسته ای و داری له میشی چیزی که سر حالت میاره یه دوشه...اگه هوا سرده یه دوش آب گرم و اگه هم هوا گرمه یه دوش آب ولرم رو به سردی...
بعدش که از حموم اومدی بیرون اگه سردته میتونی یه لیوان چایی و یا قهوه بخوری و اگه گرمته هم یه لیوان شربت آبلیوی رقیق و یا حتی همون یه لیوان آب خنک هم میتونه خستگی رو تا حد زیادی برطرف کنه...بعدش هم یه ذره لم بدی و خستگی یه روز کاری رو تا حد زیادی از تنت بیرون کنی...
یعنی در مورد من که اینطوریه.بقیه رو نمیدونم...مخصوصا توی تابستون این قضیه در مورد من خیلی صدق می کنه.گرما خیلی خیلی من رو عصبی و کلافه می کنه.یعنی اعصابی که گرما از من خرد می کنه خیلی بیشتر و عمیقتر از اعصابیه که سایر مخلوقات خدا از من به باد میدن...
خدایا ممنون که آب رو آفریدی...مرسی...مرسی...مرسی...
واقعا چی میشه گفت؟!حتی نمیشه گفت هنوز کفن اون قبلیها خشک نشده(چون بیچاره ها حتی یک تکه استخوون هم ازشون نموند که دفنشون کنن)که یک سری دیگه دخلشون اومد!!!
باباجون چند هزار نفر دیگه باید اینجور زجرآور بمیرن تا یه سر و سامونی به این هواپیماها بدین؟!
آقای خدا روی زمین که کسی به حرفمون گوش نمیده.تو حداقل امون بده...چند وقت بینشون فاصله بنداز و بعد دوباره هنرهات رو رو کن و به رخمون بکش...اصلا چطوره زمانبندی کنی که انقدر پشت سر هم نباشن؟اون تعدادی که قراره توی یک سال سقوط کنن رو تقسیم کن بین ماههای سال و بینشون یه وقفه ای بنداز...آقای خدا زمانبندیت ایراد داره...سیستمش رو آپدیت نکردی؟!برنامه زمابندیت رو یه آپدیت بکن که نه عزراییل هی تند تند به زحمت بیوفته و نه دعاها و ناله هایی که به سمت خودت میاد کرور کرور و پشت سر هم باشه.اینجوری برای همه بهتره...
پ.ن:انقدر این روزها هی تسلیت گفتیم که دیگه تسلیت شده ورد روزمره مون...اون از زمین و اینم از آسمون...
این چند روزه از هرجا رد شدم حجله و یا پارچه مشکی دیدم که سر یک کوچه یا به دیوار خونه ای آویزوون بود و همشون هم مربوط به سقوط هواپیمایی بودن که هفته پیش سقوط کرد.اغلبشون هم چند تایی بودن و اعضای یک خانواده...
خیلی دردناکه که عزیزت بره و دیگه برنگرده و ازش هیچی باقی نمونه.هرچند من خودم اعتقاد دارم وقتی یکی میمیره دیگه جسمش مهم نیست.هر وقت هم بخوام برای کسی که فوت کرده دعا بخونم و یا یادش کنم اصلا لزومی نمیبینم که برم سر مزارش.چون به نظرم جسم از بین میره و اون چیزی که باقی می مونه روح هستش.یه جورایی هم اصلا دلم نمیخواد برم سر مزار.تصور اینکه کسی که بوده و الان نیست و اون زیر توی خاک خوابیده و داره ذره ذره جسمش تجزیه میشه عذابم میده.
با این اعتقادی که دارم ولی بازهم تصور اینکه یه کسی منفجر بشه و ازش هیچی باقی نمونه به نظرم خیلی دردناکه...
این چند روزه هم با دیدن این پارچه های سیاه و حجله ها دارم به این فکر می کنم که اطرافم چه آدمهایی بودن و الان دیگه نیستن.منفجر شدن و ...به جای هر کدوم از اونها میتونستم من باشم و یا هر کس دیگه ای...مثل اون کسایی که توی این یک ماهه مردن...می تونستم من باشم که توی خیابون گلوله میخورم...مرگ خیلی نزدیکه...خیلی خیلی زیاد...