تبليغاتX
رزسفید
رزسفيد
روزمرگيهاي من
جمعه نهم مرداد 1388

من دیگه اینجا چیزی نمینویسم.
آدرس جدید رو براتون توی وبلاگهاتون و یا ایمیلهاتون میذارم.
در پناه حق.

سه شنبه ششم مرداد 1388
Leo-3

یعنی اگه یکی بشینه و بشمره که بیشترین شکری که بابت آفریده های خدا من به جا میارم چیه فقط و فقط یک چیز رو میشنوه:آب...
یعنی به نظرم بزرگترین آفریده خداست و من ارادت خاصی بهش دارم...وقتی خسته ای و داری له میشی چیزی که سر حالت میاره یه دوشه...اگه هوا سرده یه دوش آب گرم و اگه هم هوا گرمه یه دوش آب ولرم رو به سردی...
بعدش که از حموم اومدی بیرون اگه سردته میتونی یه لیوان چایی و یا قهوه بخوری و اگه گرمته هم یه لیوان شربت آبلیوی رقیق و یا حتی همون یه لیوان آب خنک هم میتونه خستگی رو تا حد زیادی برطرف کنه...بعدش هم یه ذره لم بدی و خستگی یه روز کاری رو تا حد زیادی از تنت بیرون کنی...
یعنی در مورد من که اینطوریه.بقیه رو نمیدونم...مخصوصا توی تابستون این قضیه در مورد من خیلی صدق می کنه.گرما خیلی خیلی من رو عصبی و کلافه می کنه.یعنی اعصابی که گرما از من خرد می کنه خیلی بیشتر و عمیقتر از اعصابیه که سایر مخلوقات خدا از من به باد میدن...
خدایا ممنون که آب رو آفریدی...مرسی...مرسی...مرسی...

دوشنبه پنجم مرداد 1388
Leo-2
فرصتی نمانده
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من ترا خواهم کشت
یا تو چاقو در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به این که انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
اصلا
این فیلم را به عقب بگردان
آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین پلنگی شود
که می رود به دشتها
آنقدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره به زمین . . .
زمین!
نه!
عقب تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دستهایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید تصمیم دیگری گرفت...
پ.ن:گرممه...پلک راستم هی داره می پره...گلوم میسوزه...خوابم میاد...دوست ندارم اینجا سوت و کور بمونه ولی نوشتنم نمیاد...چی بنویسم آخه؟!
جمعه دوم مرداد 1388
Leo-1

واقعا چی میشه گفت؟!حتی نمیشه گفت هنوز کفن اون قبلیها خشک نشده(چون بیچاره ها حتی یک تکه استخوون هم ازشون نموند که دفنشون کنن)که یک سری دیگه دخلشون اومد!!!
باباجون چند هزار نفر دیگه باید اینجور زجرآور بمیرن تا یه سر و سامونی به این هواپیماها بدین؟!
آقای خدا روی زمین که کسی به حرفمون گوش نمیده.تو حداقل امون بده...چند وقت بینشون فاصله بنداز و بعد دوباره هنرهات رو رو کن و به رخمون بکش...اصلا چطوره زمانبندی کنی که انقدر پشت سر هم نباشن؟اون تعدادی که قراره توی یک سال سقوط کنن رو تقسیم کن بین ماههای سال و بینشون یه وقفه ای بنداز...آقای خدا زمانبندیت ایراد داره...سیستمش رو آپدیت نکردی؟!برنامه زمابندیت رو یه آپدیت بکن که نه عزراییل هی تند تند به زحمت بیوفته و نه دعاها و ناله هایی که به سمت خودت میاد کرور کرور و پشت سر هم باشه.اینجوری برای همه بهتره...
پ.ن:انقدر این روزها هی تسلیت گفتیم که دیگه تسلیت شده ورد روزمره مون...اون از زمین و اینم از آسمون...

سه شنبه سی ام تیر 1388
Cancer-16

این چند روزه از هرجا رد شدم حجله و یا پارچه مشکی دیدم که سر یک کوچه یا به دیوار خونه ای آویزوون بود و همشون هم مربوط به سقوط هواپیمایی بودن که هفته پیش سقوط کرد.اغلبشون هم چند تایی بودن و اعضای یک خانواده...
خیلی دردناکه که عزیزت بره و دیگه برنگرده و ازش هیچی باقی نمونه.هرچند من خودم اعتقاد دارم وقتی یکی میمیره دیگه جسمش مهم نیست.هر وقت هم بخوام برای کسی که فوت کرده دعا بخونم و یا یادش کنم اصلا لزومی نمیبینم که برم سر مزارش.چون به نظرم جسم از بین میره و اون چیزی که باقی می مونه روح هستش.یه جورایی هم اصلا دلم نمیخواد برم سر مزار.تصور اینکه کسی که بوده و الان نیست و اون زیر توی خاک خوابیده و داره ذره ذره جسمش تجزیه میشه عذابم میده.
با این اعتقادی که دارم ولی بازهم تصور اینکه یه کسی منفجر بشه و ازش هیچی باقی نمونه به نظرم خیلی دردناکه...
این چند روزه هم با دیدن این پارچه های سیاه و حجله ها دارم به این فکر می کنم که اطرافم چه آدمهایی بودن و الان دیگه نیستن.منفجر شدن و ...به جای هر کدوم از اونها میتونستم من باشم و یا هر کس دیگه ای...مثل اون کسایی که توی این یک ماهه مردن...می تونستم من باشم که توی خیابون گلوله میخورم...مرگ خیلی نزدیکه...خیلی خیلی زیاد...